؛

؛

همیشه چند قدم نرفته می ماند
و آن که دیر می کند
تنها ریخت و پاش های قدیمی اش را
در جیب می برد.
آن که می ماند
کلاغی عاشق است
که هیچ کس اهلی اش نکرد

روزی اگر دختری آمد
که بی خودی برای خودش و ماه سوت می زد


منم؛
__________________________________
- بهار متولد زمستون
سواد جزئی،، و کمی عکاس

نویسندگان

۱۵۹ مطلب توسط «بهار ،.» ثبت شده است

.

شاید این فقط عکاسی بود که دهن من به یاد سرمه کشیدن می انداخت

 

- موسیکی پیشنهادی "the music played از مت مونرو

ــ یک اتفاق جالب بعد از ایمیل عکس ها افتاده؛ نمی فهمم. اصلا نمی فهمم

باباهاپو،، نگاتیو کردمت

۹ نظر ۲۶ بهمن ۰۴ ، ۰۲:۲۰
بهار ،.

سامانی نازم. پسرکوچولوی بانمک. چند سال دیگه که اینجا رو نشونت دادم و احتمالا تا اون روز بامن صمیمی تر شده بودی. بهت می گم نامحرم هم سال های تولدت کلی آرزوهای خوب خوب برات کنار می گذاشت تا با فوت کردن شمع های دلت، شیرینی کیک تو، شروعی باشه برای روزهای قشنگ تر نوجوونی. تولد دوازده سالگیت مبارک عزیزدلم.

۱ نظر ۲۵ بهمن ۰۴ ، ۲۰:۵۴
بهار ،.

بوی گل بوی گلای یاسمین

۲ نظر ۲۵ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۲۳
بهار ،.

رد فکر ها توی کله من. پشت پلک و زیر پوست ناخن من. عرق دست هات روی خطی از کتاب شعر و ضرب انگشت هات با تکرار دو،، رو به کلمه کلاغ عاشق.

۱ نظر ۲۰ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۵۴
بهار ،.

در سرزمین من؛ ژنرالی هست بی پا. مسلسل باربی بر تپه های ارکیده از او برجای مانده. سیلوی و آمی دو عروس اند که بر گرد یکدیگر زندگی را چرخ می زنند. شبیه به ما. درست شبیه به ما.

z606275_IMG_3405.jpg (3024×4032)

"با موسیکی Pan's Labyrinthl"

 

چیزی برایت جا گذاشتم که در کف جعبه هست. چیزی شبیه به کف دریا. خودش هست. این را از بندرگاه اقیانوس با خود آورده بودم. برای تو آوردم. برای تو دردانه جانم. صدف ها هم بودند و عکس کودکی هایم. آخر من همیشه تو را کودکانه دوست داشتم. نمی دانم تو هم با دیدن این چیزها.. چیزهای کوچک را می گویم؛ زنی چون من می بینی؟ نمی دانم. در این جعبه عطر من نیست. می توانست باشد. نشد. آن را در میان گل های نامه ات پیچ داده ام. بخت یار ما باشد مادرجانت این بار از جعبه باربی و شیرینی ها بویی نبرد.

۱ نظر ۱۷ بهمن ۰۴ ، ۲۳:۰۹
بهار ،.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۳۷
بهار ،.

d41860_v303228_IMG_2709.jpg (4032×3024)

مثلا.. اگر برمی گشتیم و با نوار موبیوس چرخ می زدیم توی زمان.. خب.. خب من هیچوقت هیچوقت بهت زشت نمی گفتم. اصلا می دونی چیه بابابزرگ؟ تو از همون روز اول هم طلایی بودی. وقتی می خندیدی و می گفتی بهار بازهم که شبیه بسیجی ها من کشیدی. یا که بهم می گفتی هنوزم متد نقاشی من خیلی کار داره تا بشه به اون پرتره گفت. خب آخه من قبل از اون هیچ موقع نقاش نبودم یا از کسی پرتره نمی کشیدم. ولی از تو می کشیدم. از روی عکس هایی که عکاس اون ها من نبودم. نه ریز به ریز و پرجزئیات. جزئیات ادامه تو رو توی ذهنم می کاشتم و طلایی موهات و عسلی چشم هات نقاشی می کردم. حتی اگر در نهایت شبیه به بسیجی ها هم از آب درمیومدی خیلی مهم نبود. من از تو می کشیدم. مثلا من می دونم توی این عکس انگشت هات نیمه خمیده توی مشتت گرفتی و زیپ سویشرتت اینجا سیب گلوت پوشونده. که زبری اون داره اذیتت می کنه. زیر اون باید تیشرت فلوریدا-میامی من پوشیده باشی. با هیجان حرف می زنی و احتمالا توی فکرت یک ایده خنده دار برای گفتن داری. هیچ حواست به دوربین نیست ولی پشت گردنت عطر وانیل سن لورن داری. اینکه وقتی چشم های تو زیر نور چراغ برق دارن من از رو به رو دیدی به مژه هات ندارم. همون مژه هایی که اولین شبی که برای من از شوپن ساز می زدی اون ها رو دور از پیانو می دیدم و با جیغ می گفتم بهت بابابزرگ!! بابابزرگ!! یعنی می خوای پرواز کنی؟!! اصلا می دونی چیه؟ اگه توی عکس های دوربین من اونجوری نمی خندیدی که مژه هات گم بشن از پشت پلک هات؛ حالا هم کسی بهت پیانیست بسیجی نمی گفت. آقاهه.. نه نه زشت نه. آقاهه مو طلایی.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۰۴ ، ۱۱:۲۹
بهار ،.

چیزهایی می بینم به رویا. می گویمت من از جنس نر تنفر دارم. می پرسی آخر چرا؟ می گویم از آن عابدان معبد نه نه، آنهایند که به نیایش خرابه های تن می نشینند. آنها که دو پا دارند و با پای سوم خود تصمیم گیری می کنند. می پرسی از من که به همین خاطر هم مادام می خوانمت. سر تکان می دهم. گیلاسی کنیاک برمی داری و رو به من که نشسته ام می ایستی. اضافه می کنم تو اگر مرد بودی از آن نامرد های آنان می بودی. می خندی و از حدت درد شقیقه دگر بار می نوشی. می گویم می توانستی پیامبر هم باشی. می پرسی آن وقت من از پیروان تو بودم؟ می گویم من حالای حال هم پیرو تو هستم. گفتی پس مهمانت کنم. با تصحیح و ادب که سعی در رعایت نهایت آن می نمودی جمله هایت را اصلاح می کردی. مهمان تو دختر به حساب نر. خوب است؟ از جایم پا شدم و با غضب.. تو بودی که تند مزاجم می کردی؛ به تو گفتم غلط اضافه نکن مردک. خندیدی. تبسم تو نیرنگ نر بود. این را من می دانستم و مادرت. پس دستور پخت کلوچه های مادرجانت را سوال کردم. شانه بالا انداختی. برای من که به زور و یاری انگشتان پاهایم، به نصفه شانه های تو هم نمی رسیدم شانه بالا انداختی و گفتی دستوری که ندارد. آنها پخته شده بودند با چاشنی محبت. برای تو پخته شده بودند. تکرار کردی. برای تو پخته شده بودند. راستی راز آشپز در این بود؟ محبت! یک بطری گراپا هست در کنار میز که خالی از نوشیدنی ست. آن را برمی دارم. تیز تر می شوی. می گویی شبیه به آن تصویرم که ثبت کردم و بر پایه آن عکاسی با زن نوشتم. خنکای بطری، حرارت را از خون انگشت من می زداید. اخم می کنم. بی آنکه بدانم پیوند ابروانم ابراز هم آغوشی دارند. گویا داشتند که با سبابه انگشت به روی شان ضرب زدی. در هوا البته. ادای ضربه از خود در می آوردی. با دست آزادت آن یکی، دومین گیلاس نیز هم. چرخاندی و این کلمات بودند که از مهد فرانسه بر زبان تو جاری شدند. آن نیمچه لحجه جنوبی تو.. آه همشهری نادان من. با آن پیرهن نخ نمای آزاده به نیچه می مانستی که برای خود در آیینه بندری بلغور می کند. نگفتم من هم آیینه تو بودم؟ گفتم اینها تابحال پیامبر زن به خود ندیده اند. گفتی زنی در این دیار زنده نیست. گفتم پس مادرانمان چه می شوند. آخر این هامون و کویر زاینده ای از آن خود دارد. گفتی آنکه جانداری از وجود خود می زاید زاینده آن است ورنه جان مادری به جان فرزند وابسته. گفتم پس خدا هم زنی بوده و جهان را در وجود خود آبستن داشته. گفتم جان ما چه.. آن هم به همان مادر وابسته است؟ اولین مادر. راستین ترین مادر. گفتی پرت و پلا نگو دختر و سیگاری آتش بزن زن. گفتم باشد و به نفع توست که لبهایت را هرچه زود به یکدیگر بدوزی. البته اگر هنوز هم دوستدار آنان هستی. هیچ نگفتی. سرت را به زیر گرفتی و دیدم که اخم می کردی. آنها را ندیده می دانستم که اخم می کنی. به یقین دیده و جان؛ همه تو را می دانستم. از بر بودمت. گفتم به من اخم نکن. اخم ها از هم باز می شوند و دل تو تنگ می ماند. گفتی مرا ببوس. گفتم دوستش دارم. پرسیدی چه کاره است. پاسخ دادم هنرمند است. گفتی هنر که عار شد.. کار هم شد؟ گفتم اوست که به وسیله هنر خود بر ارواح آدمی تسلط دارد. گفتم تو هم می توانستی هنرمند خوبی باشی. نه از آن استادان آنها. از آن معمولی هایشان. معمولی که می گویم.. یک معمولی خوب. خودت نخواستی. گفتی تو که می خواستی چه بر سرت آمد آمیگ؟ گفتم هیچ؛ من عکس می گیرم و درس می خوانم. به تقریب تمامی روز در آن لای مسموم کتب درسی زیست می کنم. گفتی از آن زمان که فلک سیمین رنگ بود گفته ما همه بنده هیچ بودیم و هستیم. گفتم بله. همینطور است حضرت اشرف که شما می فرمایید. چرخ زدی و از جایت به کنار بازوان من خزیدی. گفتم من از این روح تو می ترسم. با لحن جارچی و نگاه مرد بازیگر در آن یکی از نمایشنامه های سارتر جوابم دادی: آنان که می ترسند، بزدلان خطاب خواهند شد. گفتم از تو نیز بزدل تر مگر هست؟ سر تکان دادی. گفتم کاش ببوسمت. به سوی سرنوشت هم می روی؟ گفتی شاید؛ گفتم برو. دیر وقت است. ماه به زمین می آید و این ملاهایند که در مسجد به کمین نشسته اند. برو.

 

- زمستان یک هزار و چهارصد و پنج. نگرا

 

 


 

با آرزوی دو شقه شدن کمر نظام و دیکتاتوری حال حاضر. همین

متاسفم که به رسم وبلاگ نویس ها از اخبار روز و کشتار نمی نویسم. قدری درد دارم که با نوشتن بی ربط در خودم آروم می کنم. درضمن عزیزانم. اگر غلط املایی یا چیزی شبیه به این در متن به چشمتون اومد بگید به من لطفا

 

-- تا از خاطرم نرفته در اینجا هم آقای استاد زحمت کشیدند و آلبومی برای دل های جوان؛ دقت کنید نگفتم گوش ها:) تدارک دیدند. پس بشنوید و کیفور شوید

 

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۰۴ ، ۱۳:۰۹
بهار ،.

- خانه دوست کجاست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۰۱
بهار ،.

u78055_parichehr.jpg (1080×989)

 

تو خیلی سال پیش تر از این مرده بودی پریچهر. خیلی قبل تر.

من این بلاگ از تو داشتم

- دیگه اینجا نمی نویسم.

سلام من رو به خاله زینب برسون

 

w810593_Screenshot_337.png (934×497)

t21338_Screenshot_20220723-000734_MX_Player_Pro.jpg (1280×800)

s129187_Screenshot_340.png (1106×362)

 

- adios amigo

به اندازه تمام آشغال های دنیا..

فیلم هایی از گراناز موسوی،، فروغ فرخزاد و دسته کلاغ های سفید

به کارگردانی کسرا حیدری؛ با الف

 

لیست پخش

تو یا شما

برود

تا بدرودی دیگر

کلاغ لال

سلام

پابرهنه تا صبح

از آرامش

حال تو تا نرمی برگ (این سکانس ناقص می باشد)

لطفا در ارشیو بی ظهور ان را تماشا کنید. بگردید پیدا می شود

اهنگی که دوست می داریم

مردنی مثل خود من

به کوچکی کاش

و..

زمستان 86

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۰۴ ، ۱۲:۱۳
بهار ،.