چیزهایی می بینم به رویا. می گویمت من از جنس نر تنفر دارم. می پرسی آخر چرا؟ می گویم از آن عابدان معبد نه نه، آنهایند که به نیایش خرابه های تن می نشینند. آنها که دو پا دارند و با پای سوم خود تصمیم گیری می کنند. می پرسی از من که به همین خاطر هم مادام می خوانمت. سر تکان می دهم. گیلاسی کنیاک برمی داری و رو به من که نشسته ام می ایستی. اضافه می کنم تو اگر مرد بودی از آن نامرد های آنان می بودی. می خندی و از حدت درد شقیقه دگر بار می نوشی. می گویم می توانستی پیامبر هم باشی. می پرسی آن وقت من از پیروان تو بودم؟ می گویم من حالای حال هم پیرو تو هستم. گفتی پس مهمانت کنم. با تصحیح و ادب که سعی در رعایت نهایت آن می نمودی جمله هایت را اصلاح می کردی. مهمان تو دختر به حساب نر. خوب است؟ از جایم پا شدم و با غضب.. تو بودی که تند مزاجم می کردی؛ به تو گفتم غلط اضافه نکن مردک. خندیدی. تبسم تو نیرنگ نر بود. این را من می دانستم و مادرت. پس دستور پخت کلوچه های مادرجانت را سوال کردم. شانه بالا انداختی. برای من که به زور و یاری انگشتان پاهایم، به نصفه شانه های تو هم نمی رسیدم شانه بالا انداختی و گفتی دستوری که ندارد. آنها پخته شده بودند با چاشنی محبت. برای تو پخته شده بودند. تکرار کردی. برای تو پخته شده بودند. راستی راز آشپز در این بود؟ محبت! یک بطری گراپا هست در کنار میز که خالی از نوشیدنی ست. آن را برمی دارم. تیز تر می شوی. می گویی شبیه به آن تصویرم که ثبت کردم و بر پایه آن عکاسی با زن نوشتم. خنکای بطری، حرارت را از خون انگشت من می زداید. اخم می کنم. بی آنکه بدانم پیوند ابروانم ابراز هم آغوشی دارند. گویا داشتند که با سبابه انگشت به روی شان ضرب زدی. در هوا البته. ادای ضربه از خود در می آوردی. با دست آزادت آن یکی، دومین گیلاس نیز هم. چرخاندی و این کلمات بودند که از مهد فرانسه بر زبان تو جاری شدند. آن نیمچه لحجه جنوبی تو.. آه همشهری نادان من. با آن پیرهن نخ نمای آزاده به نیچه می مانستی که برای خود در آیینه بندری بلغور می کند. نگفتم من هم آیینه تو بودم؟ گفتم اینها تابحال پیامبر زن به خود ندیده اند. گفتی زنی در این دیار زنده نیست. گفتم پس مادرانمان چه می شوند. آخر این هامون و کویر زاینده ای از آن خود دارد. گفتی آنکه جانداری از وجود خود می زاید زاینده آن است ورنه جان مادری به جان فرزند وابسته. گفتم پس خدا هم زنی بوده و جهان را در وجود خود آبستن داشته. گفتم جان ما چه.. آن هم به همان مادر وابسته است؟ اولین مادر. راستین ترین مادر. گفتی پرت و پلا نگو دختر و سیگاری آتش بزن زن. گفتم باشد و به نفع توست که لبهایت را هرچه زود به یکدیگر بدوزی. البته اگر هنوز هم دوستدار آنان هستی. هیچ نگفتی. سرت را به زیر گرفتی و دیدم که اخم می کردی. آنها را ندیده می دانستم که اخم می کنی. به یقین دیده و جان؛ همه تو را می دانستم. از بر بودمت. گفتم به من اخم نکن. اخم ها از هم باز می شوند و دل تو تنگ می ماند. گفتی مرا ببوس. گفتم دوستش دارم. پرسیدی چه کاره است. پاسخ دادم هنرمند است. گفتی هنر که عار شد.. کار هم شد؟ گفتم اوست که به وسیله هنر خود بر ارواح آدمی تسلط دارد. گفتم تو هم می توانستی هنرمند خوبی باشی. نه از آن استادان آنها. از آن معمولی هایشان. معمولی که می گویم.. یک معمولی خوب. خودت نخواستی. گفتی تو که می خواستی چه بر سرت آمد آمیگ؟ گفتم هیچ؛ من عکس می گیرم و درس می خوانم. به تقریب تمامی روز در آن لای مسموم کتب درسی زیست می کنم. گفتی از آن زمان که فلک سیمین رنگ بود گفته ما همه بنده هیچ بودیم و هستیم. گفتم بله. همینطور است حضرت اشرف که شما می فرمایید. چرخ زدی و از جایت به کنار بازوان من خزیدی. گفتم من از این روح تو می ترسم. با لحن جارچی و نگاه مرد بازیگر در آن یکی از نمایشنامه های سارتر جوابم دادی: آنان که می ترسند، بزدلان خطاب خواهند شد. گفتم از تو نیز بزدل تر مگر هست؟ سر تکان دادی. گفتم کاش ببوسمت. به سوی سرنوشت هم می روی؟ گفتی شاید؛ گفتم برو. دیر وقت است. ماه به زمین می آید و این ملاهایند که در مسجد به کمین نشسته اند. برو.

- زمستان یک هزار و چهارصد و پنج. نگرا
با آرزوی دو شقه شدن کمر نظام و دیکتاتوری حال حاضر. همین
متاسفم که به رسم وبلاگ نویس ها از اخبار روز و کشتار نمی نویسم. قدری درد دارم که با نوشتن بی ربط در خودم آروم می کنم. درضمن عزیزانم. اگر غلط املایی یا چیزی شبیه به این در متن به چشمتون اومد بگید به من لطفا
-- تا از خاطرم نرفته در اینجا هم آقای استاد زحمت کشیدند و آلبومی برای دل های جوان؛ دقت کنید نگفتم گوش ها:) تدارک دیدند. پس بشنوید و کیفور شوید